پویش و جشنواره
مهلت انتخاب جوایز فاطمیه تمدید شد
روز
ساعت
دقیقه
ثانیه
مهلت به پایان رسید
زمان باقی مانده برای استفاده از کوپن جایزه
حساب کاربری

ارسال پیام
روابط عمومی سازمان‌ها
انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز است.
آثار دریافتی نگارش

375-مسعود نیکومنش-پویش جواب سلام

+58
avataravataravataravataravataravataravatar

داستانی جهت ترویج فرهنگ فاطمی و الگوپذیری از حضرت زهرا (س) نوشته که به تلگرام ارسال خواهد شد .

داستان کوتاه : مسابقه

صبح زود از خواب بیدار شدم و با عجله به سمت آشپزخانه رفتم و شروع به شستن ظرفها کردم ، با سر و صدای من دختر و پسرم از خواب بیدار شدند ، هر چه تلاش کردم که دوباره آنها را بخوابانم بی فایده بود . دوباره به آشپزخانه برگشتم در حالی که صبحانه را آماده می کردم با صدای بلند گفتم : ” بچه ها سریع دست و صورتتان را بشوید و سر میز صبحانه بیاید و سریع صبحانه را بخورد و دیگر داخل آشپزخانه نیاید که امروز میهمان داریم و خیلی سرم شلوغ است . “

بعد از لینکه صبحانه بچه ها تمام شد ، برنج را خیس کردم و شروع به پخت خورشت کردم ، بعد از گذشت مدت ، به ساعتی که بالای سر تلویزیون نصب شده بود ، نگاه کردم ، ساعت یازده بود و وقت زیادی نداشتم و سر و صدای ، دعوا و مرافه بچه ها اعصابم را به هم ریخته بود . دخترم ماشین برادرش را برداشته بود و در حالی که جیغ می زد به دور مبلها می چرخید و پسرم نیز به سرعت دنبالش می کرد و فریاد می زد : ” چرا ماشین مرا برداشتی با عروسکهای خودت بازی کن ، ماشینم را بده ، مامان و … “

با سر و صدای بچه ها حواسم پرت شد و همه شیر داخل لیوان را در مایه کیک ریختم ، کلافه شده بودم . لیوان را روی میز گذاشتم و به طرف هال پذیرایی رفتم و با صدای بلند گفتم : ” بچه ها ساکت باشید ، دیوانه شدم ، مگر نمی توانید مثل بچه آدم با هم باز کنید چرا مدام در حال جنگ و دعوا هستید ؟ ” با عصبانیت به سمت دخترم رفتم و ماشین را از او گرفتم و به پسرم دادم . به سمت اتاق خواب بچه ها رفتم و دفتر نقاشی ها و جعبه مداد رنگی بچه ها را برداشتم و دوباره به سمت هال پذیرایی برگشتم و با عصبانیت دفترها و جعبه مداد رنگی را بر زمین زدم و گفتم : ” بنشینید و نقاشی بکشید و دیگر من صدای هیچ دعوا و مرافه ای را نشنوم .”

به آشپزخانه برگشتم و در ظرفی جدا به همان اندازه ای که شیر را زیادتر از مایه کیک ریخته بودم ، تخم مرغ ، شکر و وانیل را با همزن زدم و به مواد قبلی کیک اضافه کردم و بعد از اینک مایع کیک آماده شد ، مایه را درون قالب کیکی ریختم و داخل فری که از قبل گرم شده ، بود ، گذاشتم . دوباره به ساعت نگاه کردم ، ساعت یک ربع به دوازده بود و تقریبا همه کارهای من ، بجز شستن ظرفها و مرتب کردن آشپزخانه و هال پذیرایی ، تمام شده بود .

در حال شستن ظرفها بودم که باز همهمه بچه ها تبدیل به سرو صدا شد و با داد و فریاد وارد آشپزخانه شدند . در حالی که هر دو فریاد می زدند که نقاشی تو زشت است و از من قشنگ تر است و مدام لباس مرا می کشیدند .

با عصبانیت شیر آب را بستم و گفت : ” سریع از آشپزخانه بیرون بروید و دیگر قیافه شما را نمی بینم . ” دوباره به ساعت نگاه کردم ، ساعت دوازده و نیم بود و فرصت چندانی نداشتم و هال پذیرایی که شبیه میدان جنگ شده بود و خر با بارش گم می شد مصیبتی برای من شده بود .

کنترل تلویزیون را برداشتم و آن را روشن کردم و از آنها خواستم بنشینند و کارتون تماشا کنند و دیگر میان دست و پا نباشند .

تلویزیون در حال پخش داستانی کودکانه از زندگی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بود و من در حالی که مشغول جمع کردن مداد رنگی ها و کاغذها ریز شده بود به آن برنامه گوش می دادم و روای داستان با صدای زیبا و دلنشین می گفت : ” بچه های گلم ، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) که مثل شما بچه های کوچک و نازنینی بودند یک روز در حال نوشتن بودند که امام حسن (ع) به امام حسین (ع) گفت : ” خط من از خط تو بهتر است .” امام حسین (ع) گفت : ” نه خط من از تو بهتر است .” هر دوی آنها به طرف مادرشان حضرت فاطمه (س) رفتند و گفتند : ” بین ما داوری کنید و بگویید خط کدام یک از ما بهتر است .” بچه های گلم من ، حضرت زهرا (س) که نمی خواستند هیچ کدام از بچه ها ناراحت بشوند ، گفتند : ” بروید و از پدرتان بپرسید .” آنها با خوشحالی و عجله پیش امام علی (ع) رفتند و امام علی (ع) که نمی خواستند هیچ کدام از بچه ها ناراحت بشوند ، گفتند : ” بروید و از پدر بزرگتان بپرسید .” آنها پیش امام رسول خدا (ص) رفتند و پیامبر گفتند : ” من داوری نمی کنم و از فرشته خوب خدا جبریل می پرسم .” جبریل گفت : ” من هم داوری نمی کنم و از فرشته خدا اسرافیل می پرسم .” اسرافیل گفت : ” من هم داوری نمی کنم و از خدا میخوام که بین آنها داوری کند.” و خدا گفت : ” مادرشان فاطمه باید بین آنها داوری کن . ” حضرت فاطمه (س) یک گردنبند قشنگ داشتند که آن را باز کردند و گفتند : ” من دانه های این گردنبند را روی زمین می ریزم ، هر کسی دانه های بیشتر جمع کند ، خط او زیباتر است . ” به حرفهای راوی داستان فکر می کردم که من هم باید مثل حضرت فاطمه (س) بچه ها را آرام می کردم نه اینکه با داد و فریاد آنها را از خودم دور کنم .فکری به ذهنم رسید ، دفترهای نقاشی بچه ها را برداشتم و نگاهی به نقاشی ها انداختم و گفتم : ” چه نقاشی های قشنگی کشیدید . آفرین “

بچه ها از روی مبل بلند شدند و به سمت من آمدند .

گفتم : ” بچه ها می خواهیم یک مسابقه بگذاریم هر کسی کارش را بهتر انجام دهد او برنده است و نقاشی او قشنگ تر است . بچه ها با خوشحالی گفتند : آ خ جان ، مسابقه ، هورا. “

گفتم : ” زهرا شما باید مداد رنگی ها و کاغذ های ریز شده را جمع کنید و محمد جان شما هم باید همه اسباب بازی ها را جمع کنید و سرجایش بگذارید ، یک ، دو ، سه . مسابقه شروع شد . “

بچه ها با شوق و ذوق کارشان را شروع کردند و در زمانی کوتاه هال پذیرایی مرتب شد .

با صدای سوت من مسابقه تمام شد و بعد من هر دوی آنها را برنده اعلام کردم و به آنها قول دادم که امروز عصر آنها را به پارک می برم و اگر امروز در کارهای پذیرایی به من خوب کمک کند برای آنها بستنی می خرم.

برگرفته از : بحار الانوار

نام: مسعود نیکومنش

شرکت به صورتی: فردی

اعضای تیم:

سن: 43
دوره تحصیلی: کارشناسی

شهر: سرخس
محله: سجاد 7

معلم راهنما: –

نام مرکز آموزشی: –
آدرس مرکز آموزشی:
.
.
.

____________________________________
عنوان:پویش جواب سلام
کد شناسه اثر: 10327
نوبت ثبت اثر:375
نام کاربر‌:
نام کاربری:
____________________________________
پویش جواب سلام
به مناسبت فاطمیه 1399
به میزبانی: سایت بازی سلام – BaziSalam.ir
____________________________________
این صفحه با لینک (نشانی اینترنتی) اختصاصی برای این مجموعه اثر ایجاد شده است.

لینک این صفحه را برای دوستان و آشنایان‌تان ارسال کنید، تا از آثارتان بازدید کنند و این صفحه را لایک کنند.
با تشکر از “مسعود نیکومنش” برای آثار زیباشون.
امیدواریم که همیشه موفق و پیروز باشید.
اولین لایک رو من به شما تقدیم میکنم.
با احترام دبیر پویش.

____________________________________

375-مسعود نیکومنش-پویش جواب سلام
0 / 40 امتیاز داوران
{{ reviewsOverall }} / 40 (2 امتیازها) امتیاز کاربران
محتوا0
کیفیت0
اجرا و ارائه0
خلاقیت0
توضیحات اثر0
امتیازات کاربران... برای امتیاز دادن باید وارد سایت شوید
Order by:

Be the first to leave a review.

تایید شده
{{{ review.rating_title }}}

Show more
{{ pageNumber+1 }}
+58
avataravataravataravataravataravataravatar

Leave a comment

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.